اشک.نیمه پنهان آب
شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد!چه بخشنده خدای عاشقی دارم!که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم!دلم گرم است. میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...برایت من خدا را آرزو دارم.

نه زخم کهنه بند می آید..نه برف پشت پنجره.نه خاطرات تو...!



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

" حالت چطور است؟..."

اما کسی یکبار

از من نپرسید ...

"بالت ....."



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

خدای من!

بلند شو بیا این پایین دل کوچکم بزرگ گرفته است از کودکی آدمهایت . زمینت سرد است . نمی توانم معنایشان کنم.از تمامشان می خواهم بگذرم .انگار اینجا هیچ قانونی نیست . مرا ببخش ولی دیگر نمی توانم .بلند شو بیا . ببین لحظاتم عطر دلتنگی تو را دارد.بیا  قدری آرامم کن .بیا کمی .فقط کمی با این کوچک گرفته و غمگین حرف بزن.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
                    سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
              غم نان اگر بگذارد.

***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
                       با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
                آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و|
         فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
              غم نان اگر بگذارد.

(احمد شاملو)



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

تکه تکه واژه هایم را در گلدانی میگذارم و چکه چکه های اشکهایم را درآن میریزم اینطور بهتر سبز میشود آرامش تنهایی روزهای اشک. خوب میدانم باید محکم تر و با استقامت تر از قبل باشم .گذر روزها سنگینی توشه های دنیا را کم که نمیکند هیچ هر روز بیشتر و بیشتر هم میشود آخر که چه ؟ این تمام سئوالی است که می پرسم.! گاهی فقط مینویسیم تا خوانده شوند .همین ..اما زیبا تر وقتی است که خودت را بنویسی . کمی دلگیری و خستگیهای تکراری که از دنیا به من می رسد را با عطر سجاده نشینی ات خدا جابجا میکنم .میدانم که میدانی مهربان شنونده ام کوله بارم را هرروز با یادتو بر دوش میگذارم و تو راهیم میکنی با دعای صمیمانه پدر و نگاه پر آرامش مادر .اما همیشه حسی هست که توان بر دوش کشیدنش دشوار میشودبرایم .همان دلهره ی سبز که مسافرانه بخواهم یا نخواهم  مرا وادار میکند به رفتن . دیرگاهی است اموخته ام باید مشکلات را در دستانم بگیرم و در رو در رویی با تمامشان محکم و جسور باشم .تو بهتر میدانی برای چه با تمام آزردگی ها و دلگیریها  به دلجویی رفتم .تو خوب میدانی سخت است وقتی غرور روزهایت را برای مدتی به گوشه ای امانت میگذاری تا با تمام دلشکستگی های خود از شکستگی دلی دیگر بپرهیزی تا بیشتر آزرده نماند این  راهی است که تو رهنمودم کردی.وقتی طوفانی سر میگیرد و پرنده کوچک قلب این آدم زمینی ات در مسیرخشمناکش به گوشه ای میگریزد چه میشود .

گاهی رویاهایی که در خواب میبینیم موجب شگفتی و گاهی موجب دلهره های تازه تری میشود درست مثل دیشب.  پناهم قلب بی پناهم !هر آنچه در دستان کوچک و سرد خاکیم دارم را برایت آوردم . گلیمی هزار واره فسیل افکار مشوشم و این گلدان دلهره های اطلسی . دیگر نمی خواهمشان . اینها را بگیر و به جای تمامشان جرعه ای آرامش ارزانیم کن .

خدایا! ما را به بندگانی ملحق کن که در آسمان خاطرشان جز پرنده یاد تو پرواز نمی‌کند و در گلستان دلشان جز گل هوای تو پر باز نمی‌کند.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.
اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم...
این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که...
خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

روزها زیر سقف آبی کبود و بیمار شهر داره میگذره و هر روز حجم کارهام هم بیشتر میشه .میگن دنیا تا دنیاست کارهای آدمی و آرزوهاش هم تمومی نداره.

برای کسی حرفی ندارم که بگم ومخاطبم قرارش بدم جز خودم .تندیسی از آب وگل و آه ودم و چقدر زیباست خلوت به خود پرداختن تا به خدا رسیدن.برای سه شنبه مادری دوباره باید بره بیمارستان و نمیدونم تجویز پزشکش چیه ولی تو این اوج لحظه های تنهایی به شونه  های خودت تکیه میکنم خدا نکنه مث آدما تو هم بخوای تنهام بزاری.این تنهایی تا وقتی قشنگ و خواستنیه که تو هم کنارم باشی خدای مهربون من  .نمیدونم چرا اما گاهی یادمون میره ....

 "زندگی  وقت کمی بود نمیدانستم همه ی عمر دمی بود نمیدانستم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود نمیدانستم تشنه لب ف عمربسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستم."........!



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

دلم برایت تنگ شده بود تنهایی برای تمام حرفای نشنیده ات . دلم برای حوضچه ی کوچک ماهی قرمزهای کودکی برای کوچک شکسته ام .دلم ! برای کودکی و دنیای بی دغدغه ی تنهایی تنگ شده بود . تنهایی و خدایی که لحظه هایم را با آن قسمت کنم . عادت دیرینه ایست هم صحبتی با تو .گاهی چه ساده یادمان میرود که کنار هم هستیم .دل کوچکم !از ناملایمات رنجیده ای و با تو من نیز هم بردگرگونی بام های دنیا پا گذاشته ام و دل کنده ام از این دنیای خاکی و گذران...

بعد از تموم اتفاقاتی که افتاد و هنوز تو بهت و ناباوریش موندم.انگار نوبت هم باشه نوبت خودم شده.شاید نوشتن خاطراتم اینجا کمی از بار سنگینی این روزها کم کنه دیگه تحمل ندارم. هیچ وقت فکر  نمیکردم به اینجا برسم . مامانی بلاخره از بیمارستان مرخص شد و برگشت پیشمون اما هر چند گاهی باید بریم تا ویزیت بشه .یلدای سختی بود امسال برای من.شاید یادگرفتم که زندگی اونطوری که من می خوام با برنامه ریزیهام پیش نمی ره و همیشه باید منتظر وقایع غیر منتظره باشم . !اتفاقاتی که همه چیز و بهم میریزه و سنگینی خاطراتش رو روی قلبت تلمبار میکنه و هیچ راه فراری برات نمیگذاره.خیلی دلم میخواست بلند فریاد میزدم تا تموم این دلهره ها یکجا تموم بشن .اما فایده ای نداره.

بعد از این همه مدت یاد گرفتم به کسی دلنبندمو استقلال قلبم بشه حضور خدا.دلتنگی هام .نوشته هام .حرفام نگاهم و تموم باورم فقط خدا باشه.ما آدما تعلقات دنیایی زیادی داریم که برامون مهم هستند مثل خانواده هامون .و تموم آدمهایی که تو محیط های پیرامون ما هستند و به شکلی تاثیر گذار هم هستند .

قبل از اینکه این اتفاق برای مادری بیفته . کوچک ترین عضو خانواده هم  راهی بیمارستان میشه از مدرسه . خیلی سنگین بود درک کردنش. وقتی زنگ زدم و از بابا شنیدم .حالم خیلی بد بود . برده بودنش برای تست سلامتی قلبش. خیلی نگرانش بودم و دلواپس تموم لحظه هایی که می اومدن و میرفتن که یه موضوع دیگه پیش اومد و بعد هم مادری اینجوری شد. شاید خواندن این نوشته ها آسون باشه اما حجم دلواپسی و به دوش کشیدن این همه اتفاق با روحیه ای که من داشتم خیلی برام سخت بود.روزهایی که هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه.خدا رو شکر به خیر گذشت  .اما من توانم رو از دست دادم .بین درگیری و رفتن و اومدن های زندگی فردی و خانوادگی و کاری. دلم نمی خواست با کسی در مورد این اتفاق ها بگم که دیگران هم درگیر ناراحتی های من  نشن.اما انگار خیلی اشتباه بود سکوت که بی ارده رو لبهام نشست. چقدر زود از پا افتادم بین این فصل زندگی. اصلا خوشایند نیست برام که اینطور بمونم .

خواستم به کارهام برنامه بدم و دوباره از نو شروع کنم .با یه اراده ی بهتر که نشد. انتظار شنیدن اون حرفها رو نداشتم .من رفته بودم به خواست خودم اما این زندگی بود که راه نرفته رو طوری برام تداعی کرد که شکستم.گاهی آدمها با آدمهایی برخورد میکنن و آشنا میشن که خیلی شرایطشون تغییر میکنه .ولی وقتی از کسایی که میشناسی و برات مهم هستند برخورد ها و حرفهایی میشنوی که باورش برات  سخت میشه اونم وقتی تموم زندگیت رو با هاشون معنا می کردی. یه جورایی نابود میشی .شاید هر دردی درمون داشته باشه .اما این درد درمون نداره و من به نقطه ای رسیدم که هیچ وقت نمی خواستم برسم.حالا دیگه همه چیز از نظر من یه دروغ معنی پیدامیکنه یه چیز شبیه یک افسانه.

بین سیا مشق های زندگیم عادت نکردم به کشیدن خط های سیاه ممتد که بخوام با بدی و کدورت خاطره ای رو خاموش و تاریک گوشه ی ذهنم بذارم . اما حالا که پا گذاشتم روی زندگی و نگاهم رو دوختم به پهنای آسمونت خدا. تموم این مکدرهای خاطر آشفته ام را تو بگیر که تاب ندارم . اشک و لبخند و صبر .حالا نه اشکی هست برای ریختن و نه گل لبخندی و نه کاسه ی صبری . لبریز لبریزم.

خالص و بی ادعا بگم مهربون  خدای من . تو که برای هر رازی همرازی برای هر دردی درمونی .برای تنهایی من همدم باش و بپذیر مرا که با تمام زخمی که بر روح خسته ام دارم مرحمم گذاری و در آنی به خودم وا مگذاریم. تو بهتر ندانسته هایم و نگفته هایم را میدانی و پاسخش می دهی . من از  زمین و این همه هیاهوی پر درد کنایه ها و تو از آسمان و قشنگ ترین کرانه ها .

قشنگ همراهم.خدای بزرگم. امروز اگه بهتر نشه حالم .یعنی اگه قرار به این باشه که دوباره اوت کنه باید برم پیش یه دکتر زمینی نمیدونم قراره چی بگه. اما تو همراهم باش. فکر نمیکردم کسی که به همراهی انتخاب کردم یه اسم ..... برای نبودن ها و آمد و شد های  ملال آورم بگذاره و کوله بار خاکستری روزهام بشه سیاه سیاه . تو بهتر میدانی شکستنم تازگی ندارد. اما یارای بلند شدن ندارم از زمین . باشه باقی مشق دردهام کنار سجاده وقتی لبریزم از تو.

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
نويسنده : مـــونــا

یلدا بدون حضور تو برایم یلدا نیست. دلم برای جاودانگی ات تنگ شده . هیچ وقت فکر نمی کردم اما شد. ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر بود وقتی زنگ زدم  رو گوشی علی فقط صدای دور بابا رو شنیدم و دیگه دنیا برام تیره و تار شد و گوشی رو گذاشتم و از شرکت زدم بیرون به سمت خونه . وقتی تموم راه برگشت به خونه رو می دویدم و گریه میکردم .چقدر دلم می خواست تا بلند دادبزنم اسمت قشنگتو صدا بزنم مامان جونم...اما نمی شد .

فقط تونستم خودم برسونم به خیابون اصلی و ماشین بگیرم . وقتی رسیدم و نبودنت برام واقعی شد جلوی در ورودی نشستم و به حال تنهایی  این لحظه هام بلند گریه کردم . پدر جون هم هر کاری کرد نتونست آرومم کنه و اونم بدتر از من زد زیر گریه.دلم برای گرمی دستهای مهربونت آغوش گرمت تنگ شده مامانی من .صبح روز شب یلدا داشتم می رفتم سرکارهای نیمه تمومم که به من و مژگان موقع رفتن گفتی امروز زودتر بیاین .یلدا دور هم باشیم . لقمه نون و پنیر وگردویی که برام گرفتی هنوز تو کیفمه و هر چند وقت یه بار برش میدارم و با حسرت بهش نگاه میکنم و...

مادری.... یلدا اومد و تو بیمارستان تو اتاق عمل بودی و من  تو اتاق انتظار پشت در 2 ساعت و نیم طول کشید تا تموم شه.خیلی دلم برات تنگ شده و بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم .امروز وقت ملاقات که دیدمت دلم نمی خواست برم .اما پرستار بخش نذاشت تا پیشت بمونم .خیلی ازش بدم اومد خیلی . اینجا ..این خونه بدون تو هیچی نیست. جای خالی ات خیلی پر رنگه. طفلک بابایی هم خوابش نمی بره رفتم بهش سر زدم معلومه خودش زده به خواب ...من خیلی نگرانت هستم .

از خدا می خواهم که زودتر حالت خوب شه وبرگردی پیشمون .مامان جوووونم ...



موضوع مطلب :
درباره وبلاگ
مـــونــا

از افق های دور می آیم از فاصله ی هزاران کوچه ی یتیم و دور از کوچه های بی عبور صـــــــــدها ترانه ی ناشنیده ..از سکوت اشکهای دل ازرده از حضور ابی بیکران اسمان ها از صبح که صداقـت دارد از شب که سرشار است از تمام رفته ها و اغاز بی پایان راه های نرفته .. از هجــــــــــــــوم جنگ هـای میان انسانها ...از تولد باران ...می ایم .تا بخوانم تمام ترانه ی چشمان بی قرار کـــــودکان نادیده و یتیم را ... تمامی شعرها و محتویات ادبی در این وبلاگ از قلم نویسنده ی ان است ./ ........"لطفا امانت دار باشید"........

پيوندها
نويسندگان
صفحات وبلاگ